
جسم خسته و روح آشفته ، کاش میدانستم آشفتگی اش بهر چیست ؟!
مدتهاست که آسمان را اینگونه ندیده بودم ، ابری و دلگرفته . او از چه غمگین است ؟! خیال باریدن ندارد ؟
من عاشق اینجور آسمانی هستم مخصوصا اینکه با نم نم بارون همراه باشه ...
اون موقع است که دلت میخواد تو سکوت و تنهایی شهر قدم برداری و نم نم باریدن باران را به روی گونه هایت حس کنی و خالی شوی و باران ترا نیز با خود بشوید و به همراه ببرد ...
از خود میپرسم آیا از قدم برداشتن در سکوت و تنهایی شهر هراس نداری ؟
پس او چه می شود ؟!
نمی خواهی با این احساس قشنگ او را شریک کنی ؟
نمی خواهی در این سکوت و تنهایی کسی نگهبان تو باشد ؟
آری
در این غروب دلگیر که او فرسنگها با من فاصله دارد ...
در این سکوت و تنهایی شهر ...
در این نم نم باران ...
او را جستجو می کنم ...
بیا که چشمان بارانی ام محتاج نگاه مهربانانه توست تا وجودم را پر کند و آنگاه بالهایم جانی برای پروازی دوباره بگیرند ...




امشب که می اندیشم به تو ... احساسم دگرگون است...! ترس را حس می کنم که در گوشه ای از قلبم رخنه می کند....
استرابی دارم از گفتن احساساتم... عاقبت اندیش نیستم....! اما... صدایی در ذهنم به من اخطار می کند... با خطر آشنا هستم....! اما... در دلم دلهره ای حس می کنم....
هشداری را در درونم می شنوم... هیچ نمی دانم چیست...!!! با خود می گویم شاید ابراز احساسم... خودخاهی باشد! نمی دانم ... از این هشدار می ترسم...!!!
من هیچ نمی دانم.......
گر این دل بی صدا باشد.... شاید این رویای آخر جاودان باشد....!
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

با تشکر: مهدی



تقدیم به تو
که عزیز ترینی
به شوق وجودت 






