










نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب











نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
خودش اينو ميدونه كه آخرين اميدمه
شايد برا همين ناز ميكنه !!!!!!!!!!!
خلاصه من عاشقشم .

4 روز ....................
ميدوني برام چقدر سخته نبودت !!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب












نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
|
من پری كوچك غمگينی را می شناسم كه در اقيانوسی مسكن دارد و دلش را در يك نی لبك چوبين می نوازد آرام آرام ...
|
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب



نه طریق دوستان است و نه شرط مهرباني
كه به دوستان يكدل سر دست برفشاني
دلم از تو چون برنجد؟ كه به وهم در نگنجد
كه جواب تلخ گويي تو بدين شكر دهاني
نفسي بيا و بنشين سخني بگو و بشنو
كه بتشنگي بمردم بر آب زندگاني
غم دل به كس نگفتم كه بگفت رنگ و رويم
تو بصورتم نگه كن كه سرايرم بداني
عجبت نيايد از من سخنان سوزناكم
عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشاني ؟
دل عارفان ببردند و قرار پارسايان
همه شاهدان به صورت تو به صورت و معاني
نه خلاف عهد كردم كه حديث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در ميان جاني
اگرت به هر كه دنيا بدهند حيف باشد
وگرت به هر چه عقبي بخرند رايگاني
تو نظير من ببني و بديل من بگيري
عوض تو من نيابم كه به هيچ كس نماني
نه عجب كمال حسنت كه به صد زبان بگويم
كه هنوز پيش ذكرت خجلم ز بي زباني
مده اي رفيق پندم كه نظر برو فكندم
تو ميان ما نداني كه چه مي رود نهاني
مزن اي عدو به تيرم كه بدين قدر نميرم
خبرش بگو كه جانم بدهم به مژدگاني
بت من چه جاي ليلي كه بريخت خون مجنون ؟
اگر اين قمر ببيني دگر آن سمر نخواني
دل دردمند سعدي ز محبت تو خون شد
نه بوصل مي رساني نه به قتل مي رهاني

شمع گر پروانه را سوخت از خودش خیری ندید
آه عاشق سخت گیرد دامن معشوق را...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

دوباره پاييز شده اما با يه فرق كه ...

دوباره پاييز شد ...
و چه ناگهان تمام شد آن همه خيال هاي عاشقانه
و كسي صداي شكستن قافيه هاي نقره ايم را نشنيد ...
و مهتابي كه در گذر از ثانيه ها دوباره به پاييز رسيد ...
و در بي خيالي ترين روزهاي پاييزي
حتي خورشيد بي رمق را هم ياد نكرد ...
و ندانست !
و ندانست كه ابر هم او را رحم نخواهد كرد ..
آنگاه من ماندم و دلي كه از چيزي ساختمش
كه خودم هم ندانستم چيست !
در جاده اي پا گذاشتم كه نمي دانم كدامين سو مي رود ...
اما در جاده هم كسي مرا نخواند ...
فقط شنيدم كسي گفت جاده به ان سوي بي سوي بيشه هاي رويا مي رود
و من چه عاشقانه باور كردم ...
و در آخر پشت تلخ ترين نگاهي كه ديده اي تمام شدم
اشك شدم و چكيدم بر گونه اي كه روزي
نقره اي ترين بوسه ها را كشف كرده بود ...
و حال تنها از بوسه ها بوي مرگ و خيانت مي پيچد در فضاي دود آلود هوس ...
پس كو بيشه ؟ كجاست آن همه رويا ؟
و نفرين خدا با من بود ...
دست هايم خيلي وقت است كه رو به سوي تو دراز است
و هميشه خالي مانده ...
همه جا شب است ، هميشه شب بود ،
تاريكي هرگز سايه اش را از سر تنهايي هايم كم نكرد ...
اما انگار اين روزها از هفتمين طبقه ي آسمان آمده اي پايين
جايي نزديك زمين كوچك ، دستهايم را دراز مي كنم سوي تو
شايد رحمتت را باريدي و دست هاي كوچك و ناتوانم را خالي نگذاشتي ...
سال هاست كه همه درها را بسته اي ...
سال هاست كه دستهايم از آسمانت خالي برگشته به اين دنياي خاكي ...
خداوندا ديگر كجاي قصه را به انتظار پاياني باشكوه بنشينم ؟
مگر نه اينكه ما به رغم تمام نداشته هايمان ، همه چي را از تو طلب مي كنيم ؟
پس چرا به تمناي صادقانه و دردآلود و پر از گناهم ارزشي نمي نهي ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب






هستم......
همان تك پرستو اي كه از قافله مهاجران شهر عشق جا مانده ام همان كسي كه امروز لبانش با نامت و قلبش با عشق تو آشنا مي شود همان كسي كه روزي قلبش پرواز مهر و صميميت بود " ......ولي امروز رو به نابوديت است اكنون كه اين دست نوشته را مي نگارم درياي وجودم پر از ابرهاي تيره و تار است مي خواهم درباره كسي سخن بگويم كه آشنايي با او اندك زمان و كم است... کاش میشد در این دو روز زندگی در این دو روز زندگی بی رنگ بود مثل آب مثل خاک اما افسوس و صد افسوس که این گونه نیست و زندگیمان هزار رنگ است و دستانمان آلوده به رنگها... 











تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد
چه دردی دارد خنجر از دست رفیقان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی؟
پس بدون سبب تنهاییت خودتی.....





نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند مي دهد
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پختيك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو با به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو .. كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد... روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد.... دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا اون به آرامي جواب داد :اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد . يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم . بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده. اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم .آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال خودم رو دادم به تو براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
خوشبختی يعنی ديگران پيروزيشان را بدون ترس از حسد تو با تو جشن بگيرند .
خوشبختی يعنی وقتی آزرده هستی نوميد نگردی، وقتی ترسيده ای هياهو راه نياندازی، وقتی خشمگين هستی همه را دشمن نبينی و بر ای اشتباهت به دنبال مجازات ديگران نباشی .
خوشبختی يعنی کمی دلير تر مهربانتر بخشنده تر و وفادار تر باشی .
خوشبختی يعنی بدانی کجا ميروی کجا ميمانی کی ميروی کی باز ميگردی ، بدون احساس گناه « نه » بگويی و بدون خودخواهی پاسخ مثبت بدهی .
خوشبختی يعنی شکايت نکنی زيرا اکنون در جايی ايستاده ای که خودت با انديشه ات برای خودت تدارک ديده ای .
خوشبختی يعنی قبل از اينکه به فکر تغيير دادن ديگران باشی قاضی زندگی خود باشی .
خوشبختی يعنی هرگاه کسی ار تو تقاضای کمک کرد ضعفهايش را به نمايش نگذاری و فقط بگويی
« خوشحالم که می توانم کمک کنم ».
خوشبختی يعنی پذيرفتن اين حقيقت که هيچ انسانی کامل نيست و انسان ممکن الخطاست .
خوشبختی يعنی برای بدست آوردن رويايی که در سر داری روی حمايت صادقانه ی دوستانت حساب کنی .
خوشبختی يعنی باور کنی که اوضاع به اندازه ای که می گويی وخيم نيست و برای ناکامی ات بهانه تراشی نکنی و کسی را جز خودت مقصر ندانی .
خوشبختی يعنی باور کنی تنها از اشتباهاتت می توانی بياموزی و رشد کنی .
و بلاخره خوشبختی يعنی قلبت را بگشايی و احساسات مهر آميزت را بروز دهی .»
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
بالاخره تمومش کردن.بالاخره زهزشونو ريختن.
به دلم افتاده بود.میدونستم اين اتفاق میافته اما فکر نمیکردم اينقدر سريع
باشه.حالاحالا ها اميدوار بودم بهش! اما نذاشتن.
همونايی که نميخواستن ما با هم باشيم کارشونو انجام دادن.به آرزوشون
رسيدن.بهشون تبريک میگم.
اونا خيلی راحت روی ۴۵۲ روز دوستی پا گذاشتن.از ما هم اينو خواستن و تاءسف
میخورم که چرا تسليم شديم.
اميدوارم هرجا که هست و در هر حالی که هست و با هر کسی که هست موفق و
شاد باشه!
بگو آخه جرمم چيه که بايد اينجور بسوزم
هيچی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم
در به در غزل فروش منم که گيتار میزنم
با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار میزنم
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
|
عاشقت خواهم ماند، بي آنکه بداني. دوستت خواهم داشت، بي آنکه بگويم. درد دل خواهم گفت، بي هيچ کلامي. گوش خواهم داد، بي هيچ سخني. در آغوشت خواهم گريست، بي آنکه حس کني. در تو ذوب خواهم شد، بي هيچ حرارتي. اين گونه شايد |
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد
بهم بگو
چي بگم که خيلي تنهام
هر کي امد دو سه روزي از دلم بازيچه اي ساخت
اگه يه روز خواستي در بري حتما خبرم کن
قول نميدم که ازت بخواهم بموني
اما ميتونم باهات بروم
اگه يه روز سراغمو گرفتي وازم خبري نشد
احتمالا بهت احتياج دارم
يه سر بهم بزن
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
وقتي آسمان بر سرم عشق مي باريد
نبايد از خيس شدن مي ترسيدم و نتر سيدم
براي همين بود که چترم را به کناري انداختم
به آبشار آسمان سر سپردم
......... باريد و باريد و باريد 
تا کوير تنم پر شد از بوي ياس و پونه
............. پر شد از عطر ياد تو
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
را عاشق کردي
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
ستاره
به من حق بده که
شب ها,چشم از آسمان بر ندارم
ستاره ها,نگاه تو را تداعي مي کنند.
آسمان هم از رنگ نتهايي مي ترسد
ستا رگان مي آيند
و او آرام مي گيرد
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
فداي چشمات اگه چشممام بارونيه
فداي چشمات اگه گريم پنهونيه
فداي چشمات اگه هنوز پريشونم بخاطر تو
فداي چشمات تلخي لحظه هاي من
فداي چشمات لرزيدن صداي من
فداي چشمات اگه خراب وداغونم به خاطر تو
بي تو
تموم ميشه کارم
خيلي دوستت دارم
من ونمي خواي
بي تو
تموم ميشه رويام
ويرون ميشه دنيام
چرا نمي ياي
بي تو ستاره ها کورن
خا طره ها دورن
من ونمي خواي
بي تو شباي من تاره
چشماتو کم داره
چرا نمي ياي
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
گوشه ای درون خود نشستن ست"
گل به خنده گفت:
"
زندگی شکفتن ست
با زبان سبز راز گفتن ا ست"
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه
باز هم به گوش میرسد
تو چه فکر میکنی
راستی کدامیک درست گفته اند؟
من که فکر میکنم
گل به راز زندگی اشاره کردها ست
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن
بیشتر ز غنچه پاره کرده است
قیصر امین پور
عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فرو بر به گریبان خویش
اینه روزی که بگیری به دست
خود شکن انروز مشو خودپرست
خویشتن اری مشو چون بهار
تا نکند در تو طمع روزگار
عمر به خوشنودی دلها گذار
تا ز تو خشنود شود کردگار
درد ستانی کن و درمان دهی
تات رسانند به فرمان دهی
گرم شو از مهر و زکین سرد باش
چون مه و خورشید جوانمرد باش
هر که به نیکی عمل اغاز کرد
نیکی او روی بدو باز کرد
نظامی
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب





Only You is in my mind
I Love you. I fall in Love with you
......Love Is Only
نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب




حیفه که یه نظر ندی
نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
بابا عشق مرده دیگه ، دل خوبه مشکی بپوشه
جای رگ ،خون دیگه خوبه سر کتری بجوشه
وقتی قلبا چوبیه، هوا چیه ؟ نفس چیه؟
نسل کفترا ور افتاد ،اینهمه قفس چیه؟
توی دستا خنجره ، لبا میگن دوست دارم
شما رو نمی دونم من که نمیشه باورم
عاشقی پیشکشتون خنجرا رو غلاف کنید
گاهی ام از رو به رو حساباتونو صاف کنید
این روزا پشت گوشت باید دو تا آینه باشه
آخه از پشت می زنن نگاه نگاه اینا جاشه !

یکی بود یکی نبود اون که بود تو بودی اون که تو قلب تو نبود من بودم . یکی داشت یکی نداشت اون که داشت تو بودی اون که جز تو کسی را نداشت من بودم. یکی خواست یکی نخواست اون که خواست تو بودی اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم.یکی گفت یکی نگفت اون که گفت تو بودی اون که دوست دارم رو جز تو به هیچ کس نگفت من بودم. یکی رفت یکی نرفت اون که رفت تو بودی

کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم .....کفشاي پاره
ميخريم .... اسباب کهنه ميخريم ..... بي اختيار دادميزنم : کهنه
فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟


نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
دلواپس و بیتابم
باز امشبم بی خوابم
ازت خبر ندارمو تا خود صبح بیدارم
حس خوبی ندارم
چشمام همش به ساعته
میپرسم این چه حسیه ؟
یکی میگه خیانته
گوشی رو بردار تا صدات یه ذره آرومم کنه این نفسای آخره دلم داره جون میکنه
همش دارم فکر میکنم دست یکی تو دستته. دارم میمیرم ای خدا فکر میکنم حقیقته

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب





نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385 توسط مهدی
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب
دلمو دادم به